جمعه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۵

حكايت هشتم : آن سوي نيمه شب

چرا بعضي ها همه چيز دارن ولي متوجه نمي شن؟
چرا بعضي ها چيزي ندارن ولي يه جوري رفتار مي كنن انگار كه همه چيز دارن ؟
چرا بعضي ها هرچي دارن از بقيه دارن ؟
چرا بعضي ها هرچي دارن به بقيه مي دن ؟
و هزار چراي ديگه
جواب سوالات بالا رو نمي دونم، نمي خوام هم بدونم ! از تمام داراييهاي دنيا، من همين يك لحظه رو دارم از كسي نگرفتمش حاضرم بدون چشم داشت، بهت تقديم كنم . قبل از اين لحظه چيزي نيست، مي تونم قول بدم بعدش هم چيزي نخواهد بود . اونقدر جسارت داري شريك فقط يك لحظه يكي ديگه بشي ؟ بقيه لحظاتت هم مال خودت
-----------------------
آن سوي نيمه شب
در كوچه باغ ميكده ماهتاب و ياس
مستم گرفته بودند
داغ و درفش و دراورغه بيدار

در پشت ميله هاي قفس،
اين سوي
من با چهار شاهد
ياس و نسيم و ماه و سپيدار!
(فريدون مشيري – تا صبح تابناك اهورايي)

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵

بدون شرح

اگه مفهوم زندگي تلاش كردنه خودت شاهد بودي كه تمام تلاشمو كردم جدا از اينكه نتيجش چي باشه .
اگه مفهوم زندگي سختي كشيدنه بازم شاهد بودي كه چقدر زجر كشيدم . يادت مي ياد سر سفره افطار تا صداي موذن زاده اذون رو پرتاب كرد تو فضا،ديگه نتونستم تحمل كنم و جلوي همه بغضم تركيد، قطعا يادت هست !
اگه مفهوم زندگي كسب تجربه است، تا همين جاش بسه اگه قرار بقيش هم مثل الان باشه كه فاتحه .
اگه مفهوم زندگي لذت بردنه، من از انجام اعمال حيواني (خور و خواب و خشم و شهوت ) لذت نمي برم، مي دوني كه فعلا كار ديگه اي هم نميشه كرد .
خيلي ها مي گن انسان به اميد زنده است، مي دوني كه آرزو و اميدي ندارم، آرزوها فقط موجب دلبستگي مي شن ... آن را كه نپايد دلبستگي را نشايد .
اگه مي خايي بيايي، بهتره همين الان بيايي !
تو كه هميشه مهمون سرزده اي چه بهتر الان بيايي، حالا كه با روي باز ازت استقبال مي كنم . حالا كه منتظرم بيايي و نجاتم بدي ! حالا كه مي تونم با خيال راحت دست تو دستت بذارم، حالا كه چيزي براي از دست دادن ندارم،حالا كه هنوز مي تونم سرمو برگردونم و راست و مستقيم و با جسارت تو چشات نگاه كنم، حالا كه ...
بابا ضد حال، مي خواي واستي كه چي بشه !
مگه نمي بيني كه سهم من تو اين دنياي به اين بزرگي يه لقمه هواست كه اونم غير ارادي بالا پايين مي كنم، مگه نمي بيني كه روز به روز دارم اعتقادمو به تو از دست مي دم، مگه نمي دوني تو اين دل صاب مرده چه آشوبي بر پاست .
حالا يه بنده خدايي عمدا يا سهوا، خواسته يا نخواسته يه سيبي رو كنده، خورده يا نخوردش رو هم كه كسي نمي دونه در عوضش من بايد تقاصشو پس بدم ؟ بابا كجاي دنيا اين كار رو مي كنن كه ما دوميش باشيم ؟
حالا خودتو هي بزن به كوچه علي چپ، برو اين ور اون ور تا اون قدر فرتوت بشم كه آرزو به دلم بمونه يه روز لباسمو خيس نكنم .اون وقت بيا بشين كنارم، پيروزمندانه بهم نگاه كن و خلاص !
برات چه فرقي مي كنه امروز بيايي يا 30 سال ديگه، مگه چقدر طول مي كشه كارتو انجام بدي ؟
اگه قراره زندگيه من بشه يه دخمه كه براي فرار از بوي گندم به زور بچپوننم اون تو و يه عده احمق مفت خور درحالي كه دارن مي لومبونن از راحت شدن پسر و دختر و عروس و دامادم صحبت كنن . بيا همين الان بگيرشو برو ...
بابا، به كي بگم ؟
ما از طلا گشتن پشيمان گشته ايم ------ مرحمت فرموده ما را مس كنيد

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۵

زمستان است

...
حريفا!ميزبانا!ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد
...
درحالي كه به ايمان نگاه مي كردم پرسيدم يعني واقعا كسي پيدا ميشه كه اين رو برايش بخوني و منظورت و بفهمه و بدونه تو دلت چي ميگذره
مثل اينكه منظورم رو دقيقا گرفته باشه زل زد به چشمام و گفت :
اون بنده خدا اخوان ثالث هم اولش مثل تو فكر مي كرد ولي عاقبت كار رفت سراغ
"مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين"
دوباره هردو رفتيم سراغ كارمون من چشامو دوختم تو مانيتور تا ببينم كجاي كد برنامه اشتباه كردم و اونم سرشو خم كرد رو مدار تا خطايي كه از صبح وقتشو گرفته بود پيدا كنه ولي استاد همچنان داشت مي خوند :
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
. زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

یکشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۵

حكايت هفتم : نقش

نقش پايي مانده بود از من، به ساحل، چند جا
ناگهان، شد محو، با فرياد موجي سينه سا !

آن كه يك دم، بر وجود من، گواهي داده بود ؛
از سر انكار، پرسيد : كو؟ كي؟ كِي؟ كجا؟

ساعتي بر موج و بر آن جاي پا حيران شدم
از زبان بي زبانان مي شنيدم نكته ها :

اين جهان : دريا، زمان : چون موج، ما : مانند نقش،
لحظه اي مهمانِ اين هستي دِهِ هستي ربا!

يا سبك پرواز تر از نقش، مانند حباب،
بر تلاطم هاي اين درياي بي پايان رها

لحظه اي هستيم سرگرم تماشا ناگهان،
يك قدم آن سوي تر، پيوسته با باد هوا !

باز مي گفتم : نه! اين سان داوري بي شك خطاست .
فرق بسيار است بين نقش ما، با نقش پا.

فرق بسيار است بين جان انسان و حباب
هر دو بربادند، اما كارشان از هم جدا :

مردماني جان خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تار و پود جان ما !

مردماني رنگ عالم را دگرگون كرده اند
هر يكي در كار خود نقش آفرين همچون خدا !

هر كه بر لوح جهان نقشي نيفزايد ز خويش،
بي گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

نقش هستي ساز بايد نقش برجاماندني
تا چو جان خود جهان هم جاوادن دارد تو را !
----------------
فريدون مشيري از كتاب "از ديار آشتي"

جمعه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۵

خيلي ها ...

- خيلي از آدمها مقياس درست يا نادرست بودن يه كار رو، بر انجام جمعي كار مي دونن يعني اگر يه عده زيادي كاري رو انجام بدن اون كار درسته و اگر انجام ندن از پايه و اساس غلطه .
من اسم اين آدمها رو گذاشتم "آدمهاي خاكستري" . اين آدمها تو كل زندگي هميشه توي يه كانال حركت مي كنن كه خيلي ها از اون گذشتن و خواهندگذشت براي خاكستري ها زندگي قبل از شروع شدن تموم شده چون همه چيزش معلومه، يكسري مراحل مشخص :
نوع مردانه: تولد – دبستان – راهنمايي- دبيرستان – ( دانشگاه ) – خدمت سربازي- كاركردن – ازدواج – تولد فرزند يا فرزندان – بازنشتگي – مرگ
نوع زنانه : تولد – دبستان – راهنمايي- دبيرستان – ( دانشگاه ) – (كاركردن) – ازدواج – تولد فرزند يا فرزندان – (بازنشتگي) – مرگ
هميشه دوست دارن زودتر به مرحله بعدي برسن: مثلا دوست دارن هرچه زودتر از سركار برسن خونه، به خونه كه رسيدن دوست دارن هر چه زودتر غذا رو بخورن و استراحت كنن، بعد از استراحت دوست دارن هرچي زودتر شب بشه تا فردا صبح زود سر كار باشن !
واسه همين وقتي تو كوچه و خيابون بهشون برمي خوري هميشه سرشون پايينه، يه نگراني خاص دارن شايد خيلي مواقع متوجه حضورشون تو يه جمع نشي، اصولا كسي رو به خودشون جذب نمي كنن مگر خاكستري هايي كه نظراتشون دقيقا مثل خودشونه، محور بحثهاشون هم معمولا در حد حوادث روزمره تو محل كار يا كوچه و خيابونه .
اونها اصولا براي زندگي بدون هيجان برنامه ريزي شدن و براي همين با هر نوع ريسك به صورت خودكار مخالفند .
با هر تغييري كه جدا از زندگي كاناليزه باشه به شدت مخالفت مي كنند هرچند تغييرات كوچك، به عبارت بهتر اونها لغت تغيير رو از لغتنامه زندگي شون حذف كردن .
نكته مثبت اين آدمها اينكه اگه با اونها باشي از ناحيه اونها هيچ ضرري به تو نمي رسه به شرطي كه دغ نكني .
- خيلي از آدمها به تئوري "هدف وسيله را توجيه مي كند" بشدت پايبند هستند از لحاظ اونا چيزي به اسم اجتماع و جامعه وجود نداره اونها انسانها رو پله هايي مي دونند براي بالا رفتن از "نردبان ترقي" براي اونها ترقي يعني پيش افتادن از جريان معمول زندگي . براي همين در شرايط مختلف سريعا رنگ عوض مي كنند. براي هر لحظه از زندگي هميشه يه ماسك دارند كه به صورت بزنند. اونها حتي با خودشون صادق نيستند مدتهاست كه حتي به خودشون راست نگفتند . معمولا ادعا مي كنند تنهايي رو دوست دارند، اونها واقعا تنها هستند چون كسي رو براي خودشون نگه نداشتند مگر يه عده از آدمهايي مثل خودشون كه همش دارن سر هم رو به تناوب كلاه مي ذارن. اكثرشون داراي عقايدي هستند كه صرف نظر از خود عقيده در اعتقاد بهش دچار افراط و تفريط شديد شدن. حتي براي چند ساعت هم سعي نكردن خودشون باشن شايد براي اينكه خودشونو فراموش كردن ؟
حتي يكبار نتونستن قبول كنند كه اشتباه كردن ، معمولا نفع شخصي رو به منفعت گروهي ترجيح ميدن. خود محوري رو بشدت مي نوتي تو رفتارشون ببيني .
من اسم اونا رو گذاشتم "آفتاب پرست"
- خيلي از آدمها رو بايد هل بدي، اونا به هيچ وجه تفكر مستقلي ندارن . به راحتي تحت تاثير قرار مي گيرن، به راحتي بازيچه مي شن . بايد هميشه يكي باشه كه به اونا بگه چكار كنن . اين آدمها معمولا شكستهاشون رو بيشتر به ياد دارند، براي انجام ندان كارها هميشه دلايل كاملا موجهي دارن. فقط كافيه يه فكر بهشون تلقين بشه سريعا دست به انجام كار مي زنن . دوست دارن بشينن و خودشون رو به عنوان الگو براي گرفتن درس عبرت به بقيه معرفي كنن . مثل همه آدمهاي ديگه فرصت كافي براي موفقيت داشتن، ولي هيچ وقت از اين فرصتها استفاده نكردن . معمولا نظرشون اينه كه انساهاي زرنگي هستند ! واي اگر به چيزي اعتقاد داشته باشن مي خوان به زور هم كه شده اونو بخورد ديگران بدن . از تملق بيشتر از بقيه خوششون مياد . اسم اونا رو گذاشتم "ساده انديش" .
- خيلي از آدمها به اين نتيجه رسيدن كه جامعه بدون اونها نمي تونه سر كنه، اونها خودشونو عقل كل و قطب عالم امكان مي دونند. زندگي اونها تبديل شده به يك كلمه، "من". احساس مي كنند فقط "من" مي تونه يك سري از اعمال رو انجام بده . بقيه نمي تونند، بقيه نمي فهمند. عادت كردند كه به بقيه انسانها از بالا به پايين نگاه كنند. حاظرند هر كاري رو انجام بدند و هر تاواني را بپردازند تا "من" بودن زير سوال نره . اونا تنهاترين انسانها هستند، نمي تون رابطه درستي با بقيه برقرار كنند جالب اينكه نمي تونن درك كنند كه تنها هستند چون به اين نتيجه رسيدن كه مي تونن تمام مشكلات رو به تنهايي از پيش رو بردارن براي همين علاقه شديدي به رنج كشيدن بيخود دارند. بهشون كه نگاه مي كني بيشتر احساس تاسف مي كني . علاقه شديدي به بزرگ كردن مشكلات بقيه و كوبيدن اونها با توسل به همين مشكلات دارند . از رنجوندن بقيه به شدت لذت مي برند .
اونها معاني مثل نوع دوستي، محبت و نهايتا عشق رو اصولا درك نمي كنند، كلمه منطق در لغتنامه زندگي اونها وجود نداره حتي كلمه مشابهي رو هم نمي توني پيدا كني ! اگه بخواهي بهشون نزديك بشي با به اونها بقبولي كه اوناها يگانه بت زندگي تو هستند . من اسم اونا رو گذاشتم "غار نشين"
- يه عده از آدمها مي تونستند خيلي بهتر از ايني كه هستند باشند ولي شانس نياوردند مثل تمام اونهايي كه تو كودكي يا يتيم شدند يا اينكه كنار يه خيابون رها شدند به اونا مي گم "بي گناه"
- يه تعداد خيلي كمي از آدمها تو لحظه زندگي مي كنند . از نظر اونا بايد ارزشي براي زمان از دست رفته باشه . هيچ ادعايي ندارند با اينكه معمولا در حاشيه هستن خواه نا خواه تو قلب همه جا دارن، جدا از جنسيتشون تو همون نگاه اول شيفتشون مي شي . براي اونا چيزي به اسم نفع شخصي وجود نداره . چنان خوبند كه اكثرا بقيه صداقتشون رو با سادگي اشتباه مي گيرن . صداقتشون باعث شده وقتي كسي با اونا برخورد كنه فكر كنه كه اوناحتما ريگي تو كفششون دارن چرا ؟ چون مثل بقيه نيستن !!!
"دوست" تنها چيزيه كه اونا تو اين هفتاد و دو ملت به دنبالش مي گردن و داشتن مصاحبي از "خاكستري ها" يا "آفتاب پرست ها" يا "ساده انديش ها" و بدتر از همه "غار نشين ها" آزارشون ميده .
اونا نمي خوان تجارت كنن، نمي خوان دروغ بگن، نمي خوان تو يه كانال حركت كنن، نمي خوان تو يه غار بخزن بلكه مي خوان به معني واقعي، زندگي كنن، كاري كه بقيه نمي خوان انجام بدن اونا مي خوان زنده بمونن به همين دليل هميشه بين اين گروه با بقيه گروهها (به جز بي گناه ها ) يك جدال و كشمش وجود داره .
من به اونا مي گم "راهنما"
بعد از يه مدت مبارزه معمولا راهنماها خسته مي شن دامنه فعاليتشون رو كم ميكنن (ولي دست نمي كشن) با همنون 4 يا 5 نفري كه به عنوان دوست دور و برشون هست سر مي كنن.
خيلي راحت مي توني بهشون اعتماد كني، اونها حتي اگه بخوان نمي تونن بد باشن.
----------------------------------
معمولا در تقابل بين گروهها (بجز بيگناهها كه خارج از اين 4 چوب هستند ) هيچ كس حرف كسي رو قبول نداره، آفتاب پرستها در زندگي اجتماعي به صورت ظاهري موفق ترند و خاكستري ها چون همه چيزشون معلومه كمتر دچار مشكل مي شن . راهنماها بيشترين ضرر رو مي كنند . ساده انديشها بيشترين ضرر رو ميزنند چونكه اگر آبو غذاشون مرتب بهشون برسه مشكل ديگه اي رو ندارن و اصولا فكرشون در همين محدوده پرواز مي كنه . تو اين گروها غار نشين ها بدترين زندگي رو دارن .
تعداد "خاكستري ها"، "غار نشين ها"، "ساده انديش ها" و "آفتاب پرست ها" چنان در حال افزايشه كه مي شه گفت "راهنماها" كم كم دارن از بين ميرن .

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴

حكايت ششم - كابوس

من رستگاري را در لجنزار جستجو مي كنم و سايه شومي كه هر آينه مي آزارد مرا تنها مونس من است در اين پهنه متعفن و دوستاني كه گرداگرد هم ايستاده ايم به سوگ تا كداميك زودتر آزاد گردد .
سالهاست فرياد بر مياورم كه من اين شب را و اين تاريكي را نمي خواهم و مدتها قبل تر از آن نور را خواندم افسوس كه صدايي نيامد حتي پژواك صدايم را اين مرداب گسترده بلعيد.
آه اگر نسيمي مي وزيد تا سنگيني پلكهايم را بدو مي سپردم، آه اگر گوش شنوايي بود تا حرفهاي ناگفته ام، دالاني داشت براي رهايي، آه اگر برق نگاهي آتش براين هيمه مي انداخت، آه اگر هم كيشي بود تا لختي به ديدارش مي آسودم .
وصف الحال من "كابوس" فريدون است كه مدتهاست "مهتاب" را از ياد برده ام و چه خوش سرود كه :

خدايا، وحشت تنهايي ام كشت
كسي با قصه من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزباني
به صد اندوه مي نالم – روا نيست

شبم طي شد كسي بر در نكوبيد
به بالينم چراغي كس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بام
دلم از اين همه بيگانگي سوخت

به روي من نمي خندد اميدم
شراب زندگي در ساغرم نيست
نه شعرم مي دهد تسكين به حالم
كه غير از اشك غم در دفترم نيست

بيا اي مرگ، جانم بر لب آمد
بيا در كلبه ام شوري بر انگيز
بيا ، شعري به تابوتم بياويز!

دلم در سينه كوبد سر به ديوار
كه : "اين مرگ است و بر درمي زند مشت "
- بيا اي همزبان جاوداني
كه امشب وحشت تنهايي ام كشت !

يه سال ديگه

تمام تلاش ثانيه شمار و دقيقه شمار و ساعت شمار ميشه يه روز .
تمام بالا و پايين شدن خورشيد و ماه تو روزها ميشه يه ماه .
تمام سرد و گرم و... شدن ماه ها ميشه يه سال .
بعدش يهو چشم باز مي كني مي بيني سال داره عوض ميشه يه مواقعي به خودم مي گم حيف اين همه زحمت، حيف زمان ...
26 هم تموم شد زدم تو گوش 27 .
يكي از دوستان پرسيد ميخام چكار كنم ؟
تاكي غم آن خورم كه دارم يا نه ----- وين عمر به خوش گذارم يا نه
پركن قدح باده كه معلومم نيست ----- كين دم كه فرو برم برآرم يا نه
فكر كنم دلم خيلي هواي اون طبيب ارمني رو كرده .

جمعه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۴

دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۴

پيرزن سال نو مبارك

وارد مغازه كه شدم يه نفس راحت كشيدم، شلوغي عيد سرسام آور بود .شروع كردم به قيمت گرفتن ميوه ها، سيب، پرتغال، موز و ... يه چند تا كيسه پلاستيك گرفتم تا ميوها رو بريزم توش در حال كندوكاو و بالا پايين كردن ميوها بودم كه يه موضوع حواسمو پرت كرد "يه پيرزن با كمر خميده آروم آروم وارد مغازه شد "
-پسرم سيب زميني داري ؟
-آره ننه .
- كيلو چنده ؟
-300 تومن
پيرزن يه كيسه فريزر درآورد كه توش يه عالمه پول خرد و 50 و 100و 200 تومني بود. به پولها نگاه كرد .
- ارزون تر نداري ؟
- چرا دم در اون كنار، اونا كيلويي 200 تومن .
- خيلي خوب پس نيم كيلو بده .
يه چيز عجيبي بود كه مجبورم كرد ميخكوب بشم به اين صحنه ها. ميوه فروش سيب زميني ها رو برداشت، كشيد و داد به پيرزن .
- بيا ننه . اينم سيب زميني .
پير زن در حالي كه داشت مي رفت برگشت و پرسيد :
- پياز كلوي چنده ؟
ميوه فروش قيمت رو پرتاب كرد تو فضا، پيرزن يه نگاه به كيسه پولش كرد يكم سبك و سنگين كرد راهشو گرفت و رفت .
غفلتا خودمو رسونم به ميوه فروش و تو گوشش خوندم :
- اين پيرزن هرچي مي خواد بهش بده من پولوشو حساب مي كنم .
ميوه فروش خوشحال صداشو صاف كرد كه بيا ننه بهت پياز بدم .
پيرزن جاخورد مي خواست بگه كه پياز نمي خواهد ولي تا چشمش به چهره مهربون شده ميوه فروش افتاد هيچي نگفت ميوه فروش هم يه كيسه پلاستيكي برداشتو رفت به جنگ پيازها .
منم خوشحال از عمل خودم مي خواستم برم دنبال كار خودم كه تيره خلاصو خوردم:
ميوه فروش پياز رو ريخت تو كيسه و داد دست پيره زن، پيره زن يه نگاه به پيازها كرد هر كدوم كه بزرگ تر بود رو ريخت سرجاش و يه سري پياز كوچيك برداشت !!!
احتمالا چون فكر مي كرد ميوه فروش داره بهش لطف مي كنه مي خواست يه جوري بهش كمتر ضرر بزنه.
پيرزن اون روز فقط پياز گرفت، اگر هرچيه ديگه هم مي خواست آماده و مهيا بهش داده مي شد، ولي فقط پيازها رو گرفت و رفت .
براي چند لحظه معلق بودم، دويدم دنبالش ولي توي اون شلوغي كي مي تونست يه پيرزن تنهاي كمر خميده رو كه تمام داراييش تو يك كيسه بود پيدا كنه؟
مي خواستم همونجا وسط اون شلوغي بين اون همه آدمهاي خاكستري بزنم زيره گريه .
نمي دونم چطوري برگشتم تو تمام راه فقط داشتم صحنه هاي اون اتفاق رو مرور مي كردم .
حالا چند سال از اون اتفاق مي گذره، هر سال نزديكي هاي عيد به ياد اون پيرزن مي افتم .
داره يه سال ديگه هم مي ياد : پيرزن عيدت مبارك

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۴

ماحصل

تمام ديشب يك زير سيگاريه پر شد، كه اونم امروز صبح ريختم دور !

سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۴

آخرين حافظ نامه

امروز روح اسيرم آن معبر عسير را پشت سر نهاد.
امروز رها گشتم از دين خويش بر خويشتن خويش.
امروز او بند را از من برداشت و زنجيربان غل و زنجير را به اشارتي گسست.
امروز نسيم در سراسر بيابان بوي يار را گسترد و زنجاب گشتم از او.
امروز آزاد گشتم از بردگي سه ساله با صداقتي دير هنگام و چه خوب كه هنوز صداقتي هست "و خدايي كه در اين نزديكي است " .
امروز معجزه اي رخ داد و آن بغض زنگار بسته را به فريادي گشودم ، بهمني بودم كه بر كليدها مي كوبيد تا كه كلمات را درست يا نادرست به او برسانم .
آوخ چه لذتي كه هر چه بگويم كلمات را توان انتقال آن نيست و پهنه اي را نمي يابم كه باز گويم آن را، چرا كه استاد فرمود :
بدرد عشق بساز و خموش كن حافظ ----- رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول
صادقانه بگويم كه "حافظ نامه" نتيجه پناه من بود از دوري او . امروز كه آن راز سر به مهر هويدا گشت، بشكرانه اش آخرين تفعل را به دريوزگي از استاد طلب كردم :
همچو حافظ غريب در ره عشق ----- بمقامي رسيده ام كه مپرس
زين پس "استادنامه" را بنگارم از براي دل خويش كه ديگر دل گرفتگي و دل تنگي و ملال به اتمام رسيد و بار به سر منزل مقصود رهمنون گشت و "معشوقه به سامان شد ". گرچه كام دل خويش نگرفتم، هزار شكر كه عقده از دل بازگشت و صافي شد چنان كه بود .
امروز برگي را از دفتر كوچك عاشقي به اتمام رساندم بوزن هزاران مثنوي و روي جلد آن نوشتم : آنان كه عاشقي نمي داند وارد نشوند.
والسلام

شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۴

دريوزگي در محضر استاد

براي او كه در خاطراتم شريك بود :
احسان ا :
تو آتش گشته اي حافظ ولي با يار در نگرفت ----- ز بد عهدي گل گويي حكايت با صبا گفتيم
احسان س:
گرچه حافظ در رنجش زد و پيمان بشكست----- لطف او بين كه بلطف از در ما باز آمد
رضا خ:
آتش زرق و ريا خرمن دين خواهد سوخت ----- حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو
رضا ر:
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد ----- دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
صالح ب:
ز دل گرمي حافظ بر حذر باش ----- كه دارد سينه اي چون ديگ جوشان
عرفان ص:
حافظ اين حال عجب با كه توان گفت كه ما ----- بلبلانيم كه در موسم گل خاموشيم
فاطمه غ:
اشگ حافظ خرد و صبر به دريا انداخت ----- چكند سوز غم عشق نيارست نهفت
مجيد ا:
تو خوش ميباش با حافظ برو گو خصم جان ميده ----- چو گرمي از تو مي بينم چه باك از خصم دم سردم
مجيد س:
حافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم ----- ترك طبيب كن بيا نسخه شربتم بخوان
مهناز ا:
بهيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ ----- دعاي نيمه شب و درس صبحگاهت بس
نغمه ع:
بپاي شوق اگر اين ره بسر شدي حافظ ----- بدست هجر ندادي كسي عنان و فراق
براي استاد، پير و مرشدم (وحيد س):
حافظ وصال ميطلبد از ره دعا----- يارب دعاي خسته دلان مستجاب كن
براي او كه دل آزرده اش كردم :
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ ----- كه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
براي او كه نمي شناسمش:
آتش مهر ترا حافظ عجب در سرگرفت----- آتش دل كي بآب ديده بنشانم چو شمع
براي او كه دل خسته ام كرد :
حافظ به حق قرآن كز شيد و زرق بازآي-----باشد كه گوي عيشي در اين جهان توان زد
از بهر خودم :
بدرد عشق بساز و خموش كن حافظ ----- رموز عشق مكن فاش پيش اهل عقول

جمعه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۴

گل، مرگ ، سرما

چند روز پيش توي اولين موج سرما يه پسره گل فروش كنار خيابون يخ زده بود و در حالي كه گلهاش تو دستش بود مرده بود . صبح اول وقت از طرف شهرداري اومدن و بردنش . باورت ميشه كنار پر رفت و آمد ترين خيابون يه انسان بميره و اونوقت ما توي يه خونه گرم بشينيم براي اينكه نشون بديم به ارزشها پاي بند هستيم قصه "دختر كبريت وفروش رو بخونيم " و گريه كنيم . چقدر دلم براي بي پايان و دروبينشو مطلبهاش تنگ شده

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴

زندگي

اگر بداني كه يك اسير چگونه زندگي مي كند هرگز اسير زندگي نخواهي شد

چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۴

ماهي كوچولو

ماهي كوچولو دلش گرفت، سرش گذاشت رو ديوار شيشه اي تنگ و هاي هاي گريه كرد واسه اينكه ...

یکشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۴

اي غايب از نظر كه شدي همنشين دل - مي گويمت دعا و ثنا مي فرستمت

هان اي غريبه لحظه اي رها كن اين دل مشغولي را، بيا و بنشين تا باز گويم دردي را كه پنجه افكنده و مي فشارد بغضم را شايد آين آخرين فرصت باشد تا بازگويم و شايد تو تنها شنونده اي باشي كه مي شنويي اين درد را، نمي دانم ؟
آنقدر افكارم مواج است كه يافتن مسيري براي عبور از اين طوفان اگر غير ممكن نباشد، لااقل فعلا مقدور نيست و چون هر آينه موجي برخواسته و خود را ديوانه اور بر هر سو مي‌كوبد، دريافتم كه دم را غنيمت شمرم پس بر درو ديوار بنگاشتم تا اگر موجي اين تنها پناه مرا در هم شكست، تكه اي از آن را كه بر ساحل افتاده بيابي و بداني كه چه بودم، چه كردم و چه شدم ؟
مي دانم كه در اين جا اين من كه نمي شناسي هيچ ارزشي ندارد اما در اين سو، در اين ساعت و با اين پندار مشوش اينكه مي‌نگارم تنها نقطه اميد و تنها پناه است .
بازگو كردن خطرات آن هنگام كه نمي‌داني تلخترين و شيرين ترينش كدام است، دشوار، مشكل و عبث خواهد بود، بگذار از خود بگويم .
من مسافري ام كه ميروم تا بازشناسم خويشتن را، به هر راهي روان مي شوم كه مقصد برايم نامعين است و بي ارزش . به هر كناره اي سرك ميكشم تا كسب تجربه كنم تا آنان كه غريبه ترند بجاي مدح كذب مرا در مرتفع ساختن عيوبم ياري دهند .
نيافتم و نمي يابم آشنايي را كه از سر خير انديشي ياري ام دهد،
عمري ز پي مراد ضايع دارم--------------- وز دور فلك چيست كه نافع دارم
با هر كه بگفتم كه ترا دوست شدم ------------شد دشمن من وه كه چه طالع دارم
خطر كردن را نياموختم، بجايش سكوت را آنچنان ماهرانه آموخته ام كه در هر مصيبتي و موقعيت تنگي بدان پناه ميبرم . آري صوفي ساده دلي از خانقاه شيخ صنعانم كه كافي است به اشارتي از شيخ و با همكاري قلندران دسيسه كار، بي گناهي را پاره پاره كنم . آري كوركورانه همه عمر را پيرو بودم، نه كاري كرده ام كه مرا خشنود سازد و نه راهي را كه پيموده ام به آخر رسانده ام
كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش------------- كي روي، ره زكه پرسي، چه كني چون پاشي
و اكنون دل آزرده و دل خسته بر اين گوشه افتاده و نميدانم چگونه خويشتن خويش را بازشناسم،
يارب سببي ساز كه يارم به سلامت------------- باز آيد و برهاندم از بند ملامت

سه‌شنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۳

حافظ نامه

بسوخت حافظ و بويي بزلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بكند

دوشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۳

بدون شرح

به خودم گفتم شايد، مي فهمي !؟

شنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۳

گذشته

به بچه هاي كلاسم قول دادم براي دفعه بعدي يك برنامه بنويسم كه دو تا عكس رو، روهم بندازه، نشستم پشت سيستم و پوشه اي رو كه تمام عكس هام توشه، باز كردم يه پوشه پيدا كردم كه عكس هاي زمان دانشگاه، جشن فارغ التحصيلي و ... ريخته بودم توش يهو دلم گرفت . دوباره رفتم سراغ حافظ
صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون كسي نيافت صلاح

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۳

خيابون

از دور يه گوله آدم يه طرف خيابون جمع شدن، نزديك تر كه مي شم يه جسد افتاده اون وسط، روشو با يه پارچه پوشوندن يهو شوكه مي شم انقدر كه حتي رنگ پارچه يادم نمي مونه. يه عالمه سكه هاي 5 و 10 و 25 تومني هم ريختن رو جسد، دست اون بنده خدا از زير يارچه زده بيرون از رنگ لباسش معلومه از كارگراي شهرداريه، مي گن يه ماشيني بهش زده و در رفته . دوباره به سكه ها نگاه مي كنم، ديگه حالم بد شده بهتر برم .